خبر را در صفحه اصلی ببینید
خبر را چاپ کنید
93/12/3 - 19:07 2015/2/22
شناسه خبر : 196

سخنراني حجت‌الاسلام والمسلمين دكتر سيد حميد روحاني در جمع مسئولان نمايندگي مقام معظم رهبري در سپاه پاسداران(٢٥ مرداد ١٣٨٨)

سخنراني حضرت حجت‌الاسلام والمسلمين جناب آقاي دكتر سيد حميد روحاني
در جمع مسئولان نمايندگي مقام معظم رهبري در سپاه پاسداران انقلاب اسلامي
 
٢٥ مرداد ١٣٨٨
 
بسم‌الله الرحمن‌الرحيم
 
رب ‌اشرح لي صدري و يسرلي امري واحلل عقده من لساني يفقهوا قولي
 
 
ايام متبركه و اعياد شعبانيه را به پيشگاه مقدس حضرت ولي عصر، امام زمان(عجل‌الله تعالي فرجه الشريف)، مقام معظم رهبري(اطال‌الله عمره)، ملت قهرمان‌پرور ايران و به شما سروران عزيز تبريك و تهنيت عرض مي‌كنم و از خداوند منان مسئلت دارم كه به همه ما توفيق عنايت كند كه از منتظران راستين باشيم. از اينكه اين فرصت دست داد تا در جمع شما سروران عزيز، مسئولان معزز نمايندگي ولي فقيه، حضور پيدا كنم و با شما عزيزان درددلي داشته باشم متشكرم‌ و از برادران گرامي كه واسطه فيض شدند و زمينه اين ديدار را فراهم كردند به سهم خودم تشكر مي‌كنم. عرايضم را در چند نكته و محور دنبال مي‌كنم؛
نخست اينكه «آيا آنچه در ايام انتخابات و بعد از آن اتفاق افتاد يك جريان جديد، غيرمنتظره و بي‌سابقه بود يا اينكه جرياني است كه از روز پيروزي انقلاب تا الان در كشور ما وجود داشته؟»
به نظر من آنچه اين روزها ديديم و اتفاق افتاد چيز تازه‌اي نبود؛ از روزي كه انقلاب اسلامي به پيروزي رسيد استكبار جهاني و عوامل آن دست به كار توطئه شدند و تلاش كردند از هر فرصت و مناسبتي براي ضربه زدن به نظام جمهوري اسلامي استفاده كنند اگر ما به حوادث و مسائل 30 سال گذشته نگاهي بيندازيم مي‌بينيم كه از اين‌گونه حوادث، جريان‌ها و رويدادها فراوان داشته‌ايم اما در سايه اقتدار، هوشياري [و] آمادگي اين ملت سربلند و آزادانديش اين توطئه‌ها يكي پس از ديگري خنثي شدند. تا آنجايي كه من يادم هست از روز اول پيروزي انقلاب اسلامي، 22 بهمن، توطئه‌ها شروع شد؛ يادم هست شب 24 يا 25 بهمن بود كه يكدفعه ديديم صدا و سيما اعلام كرد كه به جام جم حمله شده [و] از اقامتگاه حضرت امام چند بار استمداد كرد. سيل جمعيت از سراسر تهران به سوي جام جم سرازير شد و مزدوران مسلح كه به جام جم حمله كرده بودند كه آنجا را تصرف كنند فرار كردند و موضوع خنثي شد. ترور جوانان كميته كه شب‌ها براي حفاظت از جان و مال و ناموس مردم پاسداري مي‌دادند همان شب‌ها شروع شد. تظاهرات مختلفي مثلا به دليل كمبود تايد و لاستيك و [چيزهاي ديگر برپا شد و] افراد ضدانقلاب سعي مي‌كردند از اين مسائل استفاده كنند و مردم را به صحنه بكشانند. يادم هست در سال 58 تظاهراتي‌ در افسريه تهران [با شعار] «لاستيك عاجدار يا شاه تاجدار» [برپا شد] كه براي خيلي‌ها ايجاد وحشت كرده بود كه عده‌اي خواهان بازگشت شاه هستند [كه اين‌گونه] شعار مي‌دهند؛ اين‌گونه ترفندها و توطئه‌ها وجود داشت. حمله به آمل و بابل براي تصرف [اين] شهرها [صورت گرفت]. تظاهراتي [برپا شد] كه عده‌اي از زنان اشراف‌منش [در آن شعار مي‌دادند] «چرا حجاب؟»، «روسري و توسري!» يا زماني كه سازمان منافقين با اسلحه در خيابان‌هاي تهران تظاهرات به‌راه مي‌انداختند و سعي مي‌كردند با رگبار مسلسل، مملكت را به آشوب و نظام را به چالش بكشند و يا واژگون سازند.
جريان‌هاي تحريم رفراندوم، تحريم انتخابات و ترورهاي كور و وحشتناك [جزء همين توطئه‌ها بودند]؛ طبق آمار در تهران روزي 30 ترور داشتيم هركسي را كه ريش داشت، عمامه داشت، قيافه مذهبي داشت [يا] در مغازه‌اش عكس امام داشت ترور مي‌كردند و خيلي‌ها فكر مي‌كردند كه اين مسئله مي‌تواند مملكت و نظام را با خطر جدي مواجه كند. شعارهاي بسيار تند و زننده‌اي عليه امام، اسلام [و] مقدسات اسلامي [داده مي‌شد] ولي ديديم كه مقاومت، هوشياري [و] ‌آگاهي مردم همه آن توطئه‌ها را خنثي كرد. منافقين، سلطنت‌طلبان،‌ گروهك‌هايي مانند نهضت آزادي، يكي پس از ديگري با شكست، سرشكستگي و رسوايي مواجه شدند و از صحنه بيرون رانده شدند ولي حقيقت اين است كه استكبار جهاني دست از توطئه برنمي‌دارد، ساكت نمي‌نشيند، نااميد نمي‌شود؛ به تعبير حضرت امام «آنها تا 50 سال ديگر برنامه‌ريزي كرده‌اند»،‌آنها وقتي ببينند ملتي ‌آزاد،‌ سربلند [و] مستقل در مقابل اينها ايستاده تحمل نمي‌كنند چون اين براي ديگر كشورها و ملت‌هاي آزاديخواه الگو مي‌شود بنابراين بايد به نحوي اين ام‌القرا را با شكست مواجه كرد تا ملت‌هاي ديگر نااميد بشوند،‌ مأيوس بشوند، بدانند كه جز زير پرچم استكبار نمي‌شود زندگي كرد. آنها به ملت‌ها اين‌گونه فهمانده بودند كه «شما تنها با اتكا [به] يكي از ابرقدرت‌ها [و] با استمداد [از آنها] مي‌توانيد سر پا بايستيد، اعلام موجوديت كنيد، مبارزه كنيد». در دوران قبل از پيروزي انقلاب اين انديشه كذب همه‌جا، ‌جاافتاده بود كه «ما اگر بخواهيم با ديكتاتور حاكم مبارزه داشته باشيم بايد به يكي از اين ابرقدرت‌ها اتكا داشته باشيم، بدون اتكا به يك قدرت نمي‌توان مبارزه كرد و حقوق حقه خود را گرفت.» اگر شما ملاحظه كرده باشيد وقتي جريان كاپيتولاسيون در ايران به‌وجود آمد و امريكا كاپيتولاسيون را بر اين ملت تحميل كرد، جز حضرت امام و بعضي از روحانيان، گروه‌هاي سياسي نفس نكشيدند با اينكه مسئله كاپيتولاسيون مسئله‌اي بود كه با حيثيت، عظمت و شخصيت اين ملت بازي كرده بود به تعبير حضرت امام «با احياي كاپيتولاسيون ملت ايران را از سگ‌هاي امريكا پست‌تر كردند» اين مسئله ديگر محدود به مذهب نبود كه بگوييم اينها نسبت به مذهب بي‌تفاوت بودند اما گروه‌هاي سياسي هيچ‌كدامشان نفس نكشيدند؛ نه جبهه ملي، نه نهضت آزادي، نه آنهايي كه دم از سوسياليسم مي‌زدند، نه آنهايي كه دم از ناسيوناليسم مي‌زدند،‌ نه آنهايي كه شعار مي‌دادند «چو ايران نباشد تن من مباد!» هيچ‌كدامشان نفش نكشيدند. نه اعلاميه دادند، نه سخنراني كردند، نه حتي يك نامه اعتراض‌آميز نوشتند، چرا؟ حرفشان اين بود كه «حمله به كاپيتولاسيون در حقيقت حمله به امريكاست و ما بدون امريكا نمي‌توانيم در دنيا زندگي كنيم درنتيجه بايد در اين‌جور مواقع تسليم باشيم [و] حرفي نزنيم.» اين فكر تنها در ايران نبود ما در مدتي كه در نجف اشرف در محضر امام بوديم گاهي به دفاتر اين سازمان‌هاي آزاديبخش مي‌رفتيم، اعلاميه امام را مي‌برديم، كتاب‌هايي [را] كه [به] عربي ترجمه شده بود مي‌برديم اولين سؤالي كه از ما مي‌كردند اين [بود] كه «شما در مبارزاتتان از پشتيباني كداميك از دولت‌هاي مقتدر برخورداريد؟» وقتي مي‌گفتيم: «ما به هيچ قدرتي، به هيچ‌كس جز به خدا و ملتمان تكيه نداريم» پوزخند مي‌زدند، باورشان نمي‌آمد. حتي يادم هست كه در لبنان يكي از اين گروه‌هاي كمونيستي وقتي اين جواب را از من شنيد گفت: «شما اصلا سياست را نفهميده‌ايد.» مسئله اين است كه استكبار جهاني توانسته بود چنين تزي را جا بيندازد كه «وقتي شما مي‌خواهيد در كشوري با قدرتمندان، با زورمندان حاكم مبارزه كنيد بايد به يك قدرت تكيه داشته باشيد؛ يا شوروي يا امريكا يا قدرت‌هاي ديگر.»
امام آمد تمام اين معيارها را به هم ريخت اين تز را با شكست مواجه ساخت و به دنيا فهماند كه ملت‌ها مي‌توانند با اراده پولادين و آهنين خودشان بايستند و به خواسته‌هاي خودشان دست پيدا كنند و اين [براي قدرت‌ها] خطرناك است لذا مي‌بينيم هر روز و در هر فرصت مناسبي تلاش مي‌كنند كه با جنجال‌آفريني، با غوغاسالاري، با آوردن مشتي مزدور يا فريب‌خورده اين نظام را به چالش بكشند و در صورت امكان روزي نظام را با شكست مواجه سازند تا به دنيا بفهمانند كه «ايران كه آن همه شعار و آن همه سرو صدا داشت كه بدون تكيه به قدرت‌ها مي‌تواند پيش برود [و شعارش] نه شرقي، نه غربي [بود] نتوانست اين راه را ادامه بدهد.» چون واقعا اين وضعي كه در ايران به‌وجود آمد و اين استقلالي [را] كه ايران به‌دست آورد و اين انقلابي را كه آفريد در فلسطين، در لبنان و در كشورهاي دور و نزديك الگو شد و اين براي استكبار جهاني خيلي خطرناك است يعني اينها مي‌دانند [كه] اگر اين وضع ادامه پيدا كند آينده‌اي نخواهند داشت [و] آينده تاريكي براي آنها در پيش خواهد بود لذا اينها اين‌گونه حوادث و مسائل را در هر فرصتي دنبال مي‌كنند نه تنها امروز، در آينده هم با چنين مسائلي مواجه خواهيم بود اما آنچه مهم است اين [است] كه حادثه جديدي اتفاق نيفتاده، ساده‌لوحان و فريب‌خوردگاني كه فكر مي‌كنند با اين‌گونه توطئه‌ها مي‌توانند به نقشه‌هاي استعماري و اميال نفساني‌شان برسند اشتباه مي‌كنند. ملت ايران از اين‌گونه حوادث فراوان داشته و [آنها را] از سر رد كرده، اين حادثه هم از سر رد خواهد شد و چيزي نيست كه بتواند يك ملت آگاه و روشن‌ضمير را با شكست مواجه سازد.
دومين نكته اين [است] كه استكبار جهاني از آنجايي كه به ماهيت انقلاب اسلامي پي نبرده بود فكر مي‌كرد كه بعد از 30 سال چه كار بكند كه همان روش و منشي كه ملت ايران در پيش گرفت و به پيروزي رسيد تكرار بشود؛ آمدند بررسي كردند ديدند كه در دوران انقلاب، ملت ايران رفتند بالاي پشت‌بام «الله اكبر» گفتند، «مرگ بر ديكتاتور» گفتند، «مرگ بر شاه» گفتند و از آن طرف چهلم‌هاي زنجيره‌اي نقش مهمي در پيروزي انقلاب داشت فكر كردند اگر همين كار را بكنند لابد پيروز مي‌شوند؛ عده‌اي را فريب دادند [كه] شب‌ها بالاي پشت‌بام‌ها بروند [و] «الله اكبر» بگويند، مدتي هر چه «الله اكبر» گفتند،‌ هر چه شعار ضدانقلابي دادند ديدند خبري نشد، موجي ايجاد نكرد و انقلابي نيافريد. خواستند چهلم زنجيره‌اي درست كنند، آمدند [از مرگ] كودكي به نام عليرضا توسلي كه در جاده ساوه كشته شده بود [سوءاستفاده كردند و] الم شنگه راه انداختند كه «با ‌باطوم در سرش زده‌اند و بر اثر ضربه‌اي كه بر او وارد شده كشته شده» كه از اين يك چهلم ديگر درست كنند. ترانه موسوي را به صحنه آوردند كه «دختري به نام ترانه موسوي در نزديكي مسجد قبا دستگير شده، [از او] هتك حرمت شده، جسدش سوزانده شده [و] در بيابان قزوين رها شده» ‌كه بتوانند چهله ديگري به‌وجود بياورند ولي «و مكروا و مكرالله والله خيرالماكرين»، رسوا شدند و من بايد در همين‌جا از مسئولان نظام واقعا تشكر كنم، [به آنها] دست مريزاد بگويم كه رفتند جريان را پيگيري كردند [و] معلوم شد كه عليرضا توسلي در جاده ساوه بر اثر تصادف كشته شده، ترانه موسوي هم در كانادا دارد زنده و سربلند زندگي مي‌كند و هيچ مسئله‌اي هم برايش پيش نيامده و اين هم توطئه‌اي بود كه خنثي شد حتي اگر اين مسئله ادامه پيدا مي‌كرد نه با چهلم زنجيره‌اي مي‌شود اين انقلاب و اين ملت را با شكست مواجه كرد نه با بالاي پشت‌بام رفتن و الله اكبر گفتن. اينها «عرض خود مي‌برند و زحمت ما مي‌دارند» اما اين خودش نشان مي‌دهد كه آنها به ماهيت انقلاب پي نبرده‌اند و انقلاب اسلامي را نشناخته‌اند، [نمي‌دانند] كه عوامل پيروزي انقلاب چه بود و اين هم نشان‌دهنده ناآگاهي‌ استكبار جهاني و عوامل آن از ماهيت انقلاب [است].
نكته سوم؛ تفاوتي كه جريان اخير با جريان‌هاي گذشته داشت مسئله حضور خواص در اين مسئله بود و اين هم خيلي شكننده بود؛ ما ديديم كه جرقه فتنه وقتي زده شد كه آقاي هاشمي رفسنجاني آن نامه كذايي و سرگشاده را به مقام معظم رهبري نوشتند و درحقيقت با آن نامه اعلان جنگ دادند؛ آن نامه در حقيقت اعلان جنگ بود. قهرا اين موضوعي است كه با جريان‌هاي گذشته و با فتنه‌انگيزي‌هايي كه در طول اين30 سال شد خيلي تفاوت داشت. البته ما جرياني مثل شيخ حسينعلي منتظري داشتيم اما در اينجا [موضوع] خيلي تندتر و شكننده‌تر بود. در اينجا چند بحث درخور توجه است؛
1. چرا شخصيت‌هايي كه عمري را در انقلاب گذرانده‌اند، ساليان درازي در مبارزه بوده‌اند، شكنجه شده‌اند، شلاق خورده‌اند، زجر كشيده‌اند امروز به چنين سرنوشتي دچار مي‌شوند؟ اين مسئله‌اي است كه بايد مورد بررسي قرار بگيرد.
2. نكته دوم اين [است] كه هدف چه بوده و چيست؟ هدف آقاي هاشمي رفسنجاني از آن نامه سرگشاده چه بود؟ چه مي‌خواست و چه مي‌خواهد؟
3. كساني مثل آقاي ميرحسين موسوي چرا 20 سال كنار نشستند و امروز دوباره با اين شكل و وضع به صحنه آمده‌اند؟ جناب آقاي كروبي با آن سوابق درخشان و آن مبارزات مستمر و خستگي‌ناپذير چرا امروز دارد به عنوان يك چهره ضدانقلاب ظهور و حضور پيدا مي‌كند؟ 
4. با اين وضع چه سرنوشتي براي آنها و چه سرنوشتي براي انقلاب خواهد بود؟
در [جواب] مورد اول من خاطره‌اي [را] خدمتتان عرض كنم كه آن زماني كه هنوز وزارت اطلاعات تشكيل نشده بود و من از طرف حضرت امام مسئول مركز اسناد ساواك بودم گزارشي را در آنجا خواندم [و] در فصلنامه پانزده خرداد هم [آن را] چاپ كردم. روزي كه حضرت امام را از مرز كويت برگرداندند [و ايشان را] به كويت راه ندادند حالا به هر دليل در ميان دولتمردان ايران آن روز شايع شد كه امام دارد به سوي ايران مي‌آيد. تيمسار مقدم كه رئيس ساواك بود نزد شاه رفت [و] گفت: «گزارشي داريم كه خميني را به كويت راه نداده‌اند [و] ايشان عازم ايران است» شاه سؤال كرد: «اگر آمد چه كار مي‌كنيد؟» خود اين سؤال نشان مي‌دهد كه چقدر رعب و وحشت اينها را گرفته بوده. قاعدتا در مقابل اين سؤال شاه،‌ تيمسار مقدم بايد بگويد بله چنين مي‌كنيم، چنان مي‌كنيم ولي مي‌بينيم او جواب مي‌دهد: «اجازه بدهيد شوراي امنيت تشكيل بشود نتيجه مذاكره را به عرض ملوكانه مي‌رسانم.» شوراي امنيت تشكيل مي‌شود؛ تا آنجا كه يادم است در شورا شريف امامي، اعضاي كابينه، وزرا، تيمسار ازهاري، تيمسار اويسي حضور داشتند [و] هركدامشان حرفي مي‌زدند، حالا من به حرف‌هايشان كاري ندارم شايد انشاءالله همان مطلبي را كه در فصلنامه پانزده خرداد منتشر كردم تجديد چاپ كنيم، [گفتگوهاي آنها] مفصل است كه نشان از رعب و وحشتي داشته كه آنها را گرفته بوده، نكته اينجاست؛ آزمون، وزير مشاور بوده، او در آنجا مي‌گويد: «هميشه نمي‌توان با مخالفان با قدرت و زور برخورد كرد گاهي بايد شيوه ديگري در پيش گرفت؛ آوانس داد، آوانس گرفت و كنار آمد منتها براي آوانس دادن و آوانس گرفتن اول بايد روي نقاط ضعف دشمن مطالعه كرد» ‌تعبير دشمن را [به كار مي‌برد] «[بايد ديد] نقاط ضعفش در كجاست؟ يكي نقطه ضعفش قدرت است، يكي نقطه ضعفش شهرت است، يكي نقطه ضعفش شهوت است،‌ يكي نقطه ضعفش پول است. برويد روي خميني مطالعه كنيد ببينيد نقطه ضعفش در كجاست [و] از همان نقطه ضعفش استفاده كنيد با او كنار بياييد!» اين نظر را همه پسنديدند ولي از آنجايي كه آن مرد خدا در زندگي نقطه ضعفي نداشت نتوانستند در او نفوذ كنند يا با او بند و بست كنند و كنار بيايند ولي از روزي كه انقلاب اسلامي به پيروزي رسيد تا به امروز استكبار جهاني دائم روي شخصيت‌ها، روي چهره‌ها مطالعه داشته و مطالعه دارد كه ببيند نقطه ضعف آنها در كجاست [تا] از آن نقطه ضعف استفاده كند و آنها را آلت دست قرار بدهد. شما اگر اسناد لانه جاسوسي را مطالعه كرده باشيد مي‌بينيد در سال 1358 زماني كه شيخ حسينعلي منتظري رئيس مجلس خبرگان بود چند نفر از سفارت امريكا به مجلس خبرگان مي‌روند [و] با آقاي منتظري ملاقات مي‌كنند، با او مصاحبه مي‌كنند، گزارشي كه در آنجا آمده خيلي جالب است؛ «علي‌رغم تبليغات وسيعي كه در تلويزيون و در دستگاه‌هاي تبليغاتي ايران درباره منتظري به عنوان يك چهره انقلابي مي‌شود تا آنجايي كه ما با او برخورد كرده‌ايم آدم بسيار پياده و ساده‌اي است.» در همان ملاقات اول‌ [به اين نتيجه مي‌رسند]،‌ اين كارشناساني كه دارند در همان ملاقات اول مي‌گويند: «حتي بسياري از حرف‌هاي او را مترجمش، كه طلبه‌اي بود كه انگليسي را خوب مي‌دانست، به او القا مي‌كرد» ظاهرا [آن طلبه] دكتر هادي بوده. كارشناسان سفارت امريكا كه الكي نزد آقاي منتظري نيامده بودند، براي ثواب هم نيامده بودند، آمده بودند او را برانداز كنند ‌ببينند اين كسي كه براي آينده انقلاب در نظر گرفته شده [چه شخصيتي دارد]، در خميني كه نتوانستند نفوذ كنند، ضعفي در او نيافتند، [آمدند] روي اين شخص مطالعه كنند [كه] ببينند چند مرده حلاج است و چه ضعف‌هايي دارد، از چه راهي مي‌شود در او نفوذ كرد [و] ضعف را پيدا كردند؛ ساده‌انديشي‌هايش، قوم و خويش‌‌پروري‌هايش، قدرت‌طلبي‌هايش [و از] همان راه هم وارد شدند. قرباني‌فر كه در كنار آقاي منتظري [بود] و آقاي منتظري هم اين‌قدر در خاطراتش از او تجليل مي‌كند يكي از مهره‌هاي سازمان سيا بود الكي نبود كه آمدند روي او سرمايه‌گذاري كردند و او را به اين روز نشاندند. قهرا روي شخصيت‌هاي ديگر ما [هم] مطالعه داشتند، روي چهره‌ها مطالعه داشتند و مطالعه دارند،‌ بالاخره اين شخصيت‌ها، اين مهره‌ها و چهره‌هايي [را] كه در انقلاب حضور دارند رها نكرده‌اند مخصوصا وقتي مي‌بينند آن شخصيت شكست خورده؛ ضعف‌هاي شخصيتي كه در رأس قدرت است كمتر بروز مي‌كند، كمتر در مقابل وسوسه‌ها تحريك مي‌شود چون بالاخره بر موج سوار است اما وقتي كه موقعيتي را از دست داد [و] نتوانست به قدرت دست پيدا كند دشمن هوشيار است [كه] بايد در آن‌موقع سراغش برود، اگر شما در زندگي آقاي هاشمي رفسنجاني مطالعه داشته باشيد مي‌بينيد يكي از ضعف‌هاي بزرگ آقاي هاشمي، كه خيلي خطرناك است، غرور است؛ كافي است شما خاطرات آقاي هاشمي رفسنجاني را مطالعه كنيد مي‌بينيد خاطرات آقاي هاشمي رفسنجاني به گونه‌اي ترسيم شده كه انگار ايشان رهبر انقلاب بوده، ايشان امام را هدايت مي‌كرده، خيلي مواقع امام اشتباه مي‌كرده و ايشان مي‌آمده با امام كلنجار مي‌رفته [و] بحث مي‌كرده، ‌چيزي نمانده كه بگويد «در حقيقت من رهبر بودم و امام به خاطر موقعيتي كه داشت سياست مرا اجرا مي‌كرد» اين از غرور ريشه مي‌گيرد، غروري كه در شخص هست باعث مي‌شود خودش را اين‌گونه ببيند. آقاي هاشمي رفسنجاني بعد از رحلت امام خودش را «مرد شماره يك» مي‌ديد. در زمان امام خودش را «مرد شماره دو» مي‌ديد البته اين‌طور بود. نمي‌دانم شما يادتان هست يا نه واقعا مدتي از نظر تحليل سياسي آقاي هاشمي را به عنوان «مرد شماره دو» مي‌شناختند [ايشان] بعد از امام «مرد دوم» محسوب مي‌شد بعد از رحلت امام ايشان فكر مي‌كرد درست است [كه] به ظاهر مقام معظم رهبري به عنوان [مقام] ولايت و رهبر جامعه حضور دارد اما بايد تمام نظام، ولي فقيه، رئيس دولت، رئيس مجلس،‌ سران ديگر، همه‌شان‌ در زير مهميز او باشند در حقيقت او هدايت‌‌كننده باشد و آنها اجراكننده، [روحيه‌اي] شبيه روحيه صدامي؛‌ حزب بعث وقتي در عراق به قدرت رسيد رئيس‌جمهور به ظاهر احمد حسن البكر بود اما همه مي‌دانستند كارگردان اصلي پشت پرده صدام است [در حالي كه] ‌صدام آن‌موقع هيچ سمتي نداشت حتي نظامي‌ هم نبود مي‌دانيد كه يكدفعه الكي لباس ارتشي بر تن كرد و يادم نيست با درجه سرهنگي يا درجه ديگري [به يك نظامي تبديل شد]. [قبل از آن] هيچ سمتي [نداشت] آدم لاتي بود، كسي بود كه در زمان حكومت عبدالكريم قاسم از سوي انگليسي‌ها تحريك شد،‌ مي‌خواست عبدالكريم قاسم را ترور كند به او تير زد ولي او كشته نشد صدام فرار كرد از عراق تا سوريه از بيابان‌ها دويد. مدتي در مصر ماند و بعد هم وقتي كه حزب بعث به قدرت رسيد به عراق آمد، من در كتاب «نهضت امام» جلد دوم شرح حال صدام را مفصلا نوشته‌ام؛ در ميان نيروهاي حزب بعث كه در عراق به قدرت رسيدند دو دسته بودند؛ بعضي‌هايشان انگليسي بودند،‌ بعضي‌هايشان هم امريكايي بودند. صدام در جرگه امريكايي‌ها قرار داشت اما علي‌رغم اينكه سمتي نداشت در پشت پرده كارگردان بود هم دولت‌هاي خارجي مي‌دانستند، هم مردم عراق مي‌دانستند [كه] او دارد سياست اصلي را هدايت [و] اجرا مي‌كند، او كارگردان است و احمد حسن ‌البكر و ديگران آلت دست هستند. واقعا [با] غروري كه در آقاي هاشمي بود [ايشان] انتظار داشت كه بعد از رحلت امام همه مقامات از مقام معظم رهبري تا رئيس دولت، رئيس مجلس و ديگر قواي مملكتي زير فرمان او باشند [و] نظر او را اجرا كنند. آقاي كروبي آن زمان رئيس مجلس بود، اين اولين بار است كه دارم اين موضوع را فاش مي‌كنم نمي‌دانم تا چه حد به صلاح است اما ناچارم بازگو كنم چون براي شناخت روحيه آقاي هاشمي چاره‌اي نيست، خيلي هم دردآور است، خيلي هم ننگ است؛ آقاي كروبي روحيه پرخاشگري داشت، آقاي هاشمي رئيس‌جمهور بود، ‌آقاي كروبي رئيس مجلس بود، آقاي كروبي در مقابل نظريات و سياست آقاي هاشمي برخورد منفي داشت؛ گاهي با تصريح گاهي با تلويح [نظرات ايشان را] رد مي‌كرد [و با آنها] ‌مخالفت مي‌كرد رابطه آقاي كروبي آن زمان با ما خوب بود مثل امروز نبود كه درباره ما جور ديگري انديشه كند، با من درددل كرد، گفت: «آقاي هاشمي به من گفته خانمي هست بچه‌ به بغل [كه] مي‌گويد: اين بچه مال آقاي كروبي است يعني از آقاي كروبي حامله شده‌ام و آقاي كروبي من را رها كرده. [اين خانم] اين‌ طرف و آن‌ طرف مي‌رود [و از اين موضوع] شكايت دارد.» آقاي كروبي گفت: «من گفتم بلافاصله آن خانم را [به] دفتر شما بياورند،‌ من هم [به] آنجا بيايم ببينم چي هست و چي نيست [ولي] خبري نشد،‌ پيگيري كردم دائما زنگ زدم [و گفتم]: آقاي هاشمي چرا آن زني [را] كه بچه به بغل اين‌ طرف و آن‌ طرف مي‌رود و مدعي است كه بچه مال من است [به] دفتر نمي‌آورند؟ كجاست؟ چه كار دارد مي‌كند؟ وقتي كه فشار شديد شد و او را رها نكردم ديدم يك روز آقاي هاشمي گفت: حالا اين كه چيزي نبود درباره‌ شما يك مسئله بدتر از آن هست.» من آن را با اجازه‌تان فعلا اينجا مطرح نمي‌كنم، نسبتي كه آن مسئله دوم به آقاي كروبي داده بود داشت آقاي كروبي را ديوانه مي‌كرد، حالش خيلي بد بود، ‌ايشان جلسه‌اي گذاشت من را دعوت كرد [به] منزلش رفتم، آقاي توسلي بود، ‌آقاي جماراني بود، يادم نيست ديگر چه كساني بودند. [آقاي كروبي] گفت: «در مقابل اين حرفي كه آقاي هاشمي زده چه كار كنم؟» در آنجا تصميم بر اين شد كه ما نزد آقاي هاشمي برويم [و] از او سؤال كنيم كه «يعني چه؟ اين چه حرفي بوده كه شما زده‌ايد؟» به محض اينكه آقاي كروبي همان موضوع اول را براي من گفت كه «آقاي هاشمي گفته: خانمي هست بچه به بغل ...» من به آقاي كروبي گفتم: «مثل اينكه آقاي هاشمي يك مقدار از دست شما به ستوه آمده [و] مي‌خواهد شما را با حربه‌اي تسليم خودش كند [و بگويد]: ببين! شما پيش من يك چنين سابقه سوئي داري، حواست را جمع كن! شما [در برابر] موضوع اول ايستادگي كرديد [در نتيجه آقاي هاشمي] به موضوع ديگري متوسل شده.» قرار شد نزد آقاي هاشمي برويم. سه نفري [به] مجلس رفتيم، من بودم و آقاي توسلي و آقاي امام جماراني. آقاي هاشمي شروع كرد به صحبت كردن: «من آقاي كروبي را مي‌شناسم [و به ايشان] اعتماد دارم، ‌اما خب حرفم اين بوده كه در مقابل چنين شايعه‌اي چه كار بايد بكنيم، من موضوع را با ايشان مطرح كردم كه در مقابل اين شايعه راه علاج [پيدا كنيم]» آقاي امام جماراني حرفي زد، آقاي توسلي حرفي زد و من [هم] مطلبي را مطرح كردم گفتم: «آقاي هاشمي! من در نجف جمله‌اي از امام شنيدم البته [آن جمله را] در كتابي نديدم، امام يك‌بار، ظاهرا در درسشان بود، فرمودند: پيامبر اكرم(صلي‌الله عليه و آله و سلم) كه از دار دنيا رحلت كردند، وقتي عمر با مقاومت حضرت علي(عليه‌السلام) مواجه شد به حضرت گفت: اگر بيعت نكني دو شاهد اقامه مي‌كنم كه دزدي كرده‌اي و دستت را قطع مي‌كنم.» به آقاي هاشمي عرض كردم: «من احساس مي‌كنم چنين شيوه‌اي دارد در نظام ما دنبال مي‌شود. من اين موضوع را با ايشان مطرح كردم كه جلوي شايعه را بگيريم، يعني چه؟ مگر در مملكت ما كم شايعه بوده؟ مگر جلوي شايعه را مي‌شود گرفت؟ ‌مگر در مملكت ما، درباره مرحوم شهيد آيت‌الله بهشتي آن همه شايعه نساختند؟ مگر درباره خود شما شايعات مختلفي نساختند؟ مگر حتي نگفتند كه اين جريان سوء قصدي كه به آقاي هاشمي شد و تيري كه به ايشان در منزلشان زدند دروغ است، آقاي هاشمي به منزلش آمد [و] ديد پاسدارها با يكي از اعضاي خانواده‌اش رابطه دارند و او با آنها درگير شد و تير خورد. جلوي شايعه را چطوري مي‌شود گرفت؟» حالا بحثش مفصل است، ‌اين قضيه مربوط به سال 68 است، منظور اين است كه ‌بينيد ايشان براي ساكت كردن كسي كه تسليم ايشان نبود به چه شيوه‌ها و شگردهايي متوسل مي‌شد كه بتواند اين شخص را [تسليم خود كند و به او بگويد] «تو پيش من يك چنين سوء پيشينه‌اي ‌داري، تسليم باش! ساكت باش! نفس نكش! و گرنه ...»‌ خب اين روحيه خيلي خطرناك است، اين مسئله خيلي خطرناك است يعني كسي كه با همسنگرش [كه] با هم‌ زندان بودند، با هم شلاق خوردند، با هم زجر كشيدند براي اينكه احساس مي‌كند در مقابل نظرياتش تسليم نيست اين‌گونه برخورد مي‌كند و اين‌گونه او را زجر مي‌دهد و اين‌گونه درباره او نظر مي‌دهد معلوم است ديگر چه كار خواهد كرد؛ اين اولين مسئله‌اي است كه آقاي هاشمي دچار آن است. وقتي كه آقاي هاشمي احساس كرد مقام معظم رهبري براساس آن رسالت الهي، بر اساس آن خصوصيات اخلاقي معنوي و عرفاني كه دارد طبق وظيفه خودش عمل مي‌كند [و] اين‌جور نيست كه بگويد «چون با هم رفيق بوده‌ايم، چون با هم سابقه طولاني داشته‌ايم، چون آقاي هاشمي رفسنجاني در مجلس خبرگان، در مسئله رهبري من، نقش مهمي داشته پس حالا بايد حق و سهم او را در نظر گرفت». همين‌جا عرض كنم اين موضوعي كه اطرافيان و نورچشمي‌ها و آقازاده‌هاي آقاي هاشمي دائما اين طرف و آن‌ طرف مطرح مي‌كنند كه: «پدر ما آقاي خامنه‌اي را به رهبري رساند» همين مسئله درباره حضرت امام هم فراوان گفته شده؛‌ آقاي منتظري هم در خاطراتش مفصل به آن پرداخته كه «من در رسيدن آقاي خميني به مقام مرجعيت نقش داشتم» اين طبيعي است كه افراد قدرت‌طلب چنين ادعاهايي داشته باشند اما حقيقت اين است كه آنچه باعث شد حضرت امام به مقام عظماي ولايت و مرجعيت برسند علم، معنويت [و] سياست ايشان بود؛ كسي در اين قضيه نقش اساسي‌اي نداشت. از آقاي هاشمي بايد سؤال كرد «اگر شما در آن روز مقام معظم رهبري را در مجلس خبرگان به عنوان رهبر تأييد نمي‌كرديد، چه كسي‌ مي‌خواست [رهبر] باشد؟ چه كسي را داشتيد؟ امروز چه كسي را داريد؟ امروز چه كسي مي‌تواند تالي تلو مقام معظم رهبري تلقي بشود؟» اين شما نبوديد كه ايشان را به مقام رهبري رسانديد، اين ويژگي‌هاي خود ايشان بود، خصوصيات خود ايشان بود، معنويت خود ايشان بود و اينكه ايشان خيرالموجودين بودند و هستند،‌ بعد از امام واقعا كسي [را] كه بتواند يك چنين مسئوليت و رسالت بزرگي را بر عهده بگيرد نداريم اينها ديگر كم‌لطفي اينها است در هر صورت وقتي كه ايشان ديد كه نمي‌تواند رهبري را آلت دست قرار دهد اميدش به اين بود كه اقلا دولت‌هايي كه به قدرت مي‌رسند در خدمت او باشند،‌ نظر او را اجرا كنند، سياست او را اجرا كنند، با ايشان مشورت كنند، افراد و اعضاي وابسته به او را در كابينه‌ها جا بدهند، يكدفعه چشمش را باز كرد با شخصيتي به نام احمدي‌نژاد مواجه شد كه اصلا تره هم [براي او] خرد نمي‌كند، خب اين ديوانه‌اش كرد و خيلي او را ناراحت كرد. حدود يك سال پيش بود آقاي مسيح مهاجري در ملاقاتي كه با من داشت گفت: «آقاي هاشمي گفته: نبايد بگذارند بار ديگر آقاي احمدي‌نژاد رأي بياورد در انتخابات آينده به هر قيمتي است بايد او را با شكست مواجه كنيم و نگذاريم رأي بياورد. من از ايشان سؤال كردم: نظرتان به چه كسي است؟ چه كسي بعد از ايشان مي‌تواند به عنوان كانديد رياست جمهوري مطرح باشد؟ جواب داد» معذرت مي‌خواهم كه ناچارم عين تعبيرش را به عرض برسانم «احمدي‌نژاد نيايد هر خري مي‌آيد عيب ندارد.» من از آقاي مهاجري سؤال كردم: «يعني ايشان مي‌گويد يك خر بيايد ايران را به اصطبل تبديل كند اما احمدي‌نژاد نيايد؟» خب ببينيد ‌اين روحيه [ايشان] است. خيلي جالب است [با مطالعه] خاطراتش تفاوت فكري او با امام و ديد امام نسبت به مردم و ديد او نسبت به مردم [مشخص مي‌شود]، او در خاطراتش مي‌نويسد: «وقتي بني‌صدر به عنوان رئيس‌جمهور انتخاب شد ما بني‌صدر را شناخته بوديم، خيلي با امام صحبت كرديم كه بني‌صدر را كنار بزند. اما امام نسبت به بني‌صدر نظر مثبت داشت و هر چه ما در اين زمينه با امام صحبت مي‌كرديم نتيجه‌اي نداشت حتي من گريه كردم ولي امام سفت و سخت از بني‌صدر حمايت مي‌كرد تا بالاخره معلوم شد كه نظر ما درست است» خوشبختانه ابوالحسن بني‌صدر خاطرات خودش را در فرانسه منتشر كرده، كاش اين كتاب [به] ايران بيايد و ‌لااقل اين قسمت [آن] در دسترس مردم قرار بگيرد، [بني‌صدر] مي‌گويد: «وقتي كه من رفتم به آقاي خميني گفتم كه مي‌خواهم كانديد بشوم ايشان مخالفت كرد. گفت: شما به سه دليل صلاحيت نداريد؛
1- ولايت فقيه را قبول نداريد.
2- نظر منفي نسبت به روحانيان داريد.»
[و مورد] سوم الان يادم نيست. امام در نامه 6/1 خطاب به آقاي منتظري مي‌گويد: «والله من به بني‌صدر رأي ندادم» قسم جلاله مي‌خورد. امام بهتر از هركسي بني‌صدر را مي‌شناخت. تفاوت امام با امثال هاشمي رفسنجاني در اين بود كه امام اين‌‌جور نبود [كه] تا روزي كه به قدرت نرسيده دم از مردم بزند، دم از خلق بزند ‌و وقتي كه به قدرت رسيد بگويد گور پدر مردم [و] ديگر به مردم اعتنا نكند. امام به بني‌صدر رأي نداد،‌ بني‌صدر را براي رياست جمهوري صالح نمي‌دانست اما نيامد مردم را هدايت كند و بگويد بني‌صدر اين‌جوري است، ‌اجازه داد كه مردم خودشان راه را پيدا كنند. اگر قرار باشد كه رهبر دائما به مردم خط بدهد [و] مردم را راهنمايي كند، ‌حكومت فردي به‌وجود مي‌آيد، [در] حكومت فردي با رفتن فرد همه چيز مي‌رود، درست است كه مردم ممكن است اشتباه بكنند اما از اين اشتباه تجربه مي‌آموزند، راه درست را انتخاب مي‌كنند، امام نمي‌خواست حكومت فردي در كشور حاكم باشد [و معتقد بود كه] مردم خودشان بايد از طريق تجربه راه درست و غيردرست را تشخيص بدهند،‌ مثل بچه‌اي كه مي‌خواهد راه بيفتد؛ اگر قرار باشد دائما ما دستش را بگيريم بچه راه نمي‌افتد، ‌بچه بايد خودش حركت كند، زمين هم بخورد، دماغ و سرش هم بشكند تا بالاخره راه بيفتد. بنابراين مي‌بينيد كه قبل از اينكه آقاي بني‌صدر به رياست‌جمهوري انتخاب بشوند امام نه رأيي دادند [و] نه حرفي زدند، ‌كافي بود امام به صورت غيرمستقيم اشاره‌اي داشته باشند [و] ‌به مردم بفهمانند كه نسبت به ايشان نظر منفي دارند محال بود مردم به بني‌صدر رأي بدهند امام بر قلب‌ها حكومت مي‌كرد ولي [ايشان] حتي نزد نزديك‌ترين افراد [هم] چيزي بروز ندادند. وقتي كه بني‌صدر به عنوان رئيس‌جمهور انتخاب شد، در مراسم تنفيذ، امام جمله‌اي گفت كه اهل نظر دريافتند كه امام نسبت به بني‌صدر نظر منفي دارد؛ فرمودند: «آقاي بني‌صدر بدانند كه حب الدنيا رأس كل خطيئه!» حالا اين شخصيتي كه با 11 ميليون رأي برگزيده شده، رئيس‌جمهور شده، آقاي هاشمي انتظار دارد كه امام بيايد رأي مردم را زير پا بگذارد، رأي مردم را ناديده بگيرد و از قدرتش استفاده كند و او را معلق كند، امامي كه با مردمش اين‌جوري برخورد كند ديگر امام نيست، يك قدرت‌طلب مثل ساير قدرت‌طلب‌ها است. امام تا روزي كه مردم از بني‌صدر برنگشتند [و] نمايندگان مردم در مجلس اعتبار او را ملغي نكردند درباره بني‌صدر حرفي نزد تنها كاري كه كرد [اين بود كه] آن اواخر فرماندهي كل قوا را از او گرفت. گاهي سؤال مي‌كنند: «امام كه نسبت به بني‌صدر نظر منفي داشت چرا فرماندهي كل قوا را به او داد؟» اين احترام به افكار مردم بود، ‌اين احترام به رأي مردم بود، اين احترام به نظر مردم بود، رأي امام در موارد مختلفي متفاوت از رأي ديگران بود؛ امام به مجلس خبرگان، به همين آقاي هاشمي رفسنجاني، گفت: «آقاي منتظري را به عنوان قائم‌مقام تعيين نكنيد! صلاح نيست.» و ايشان نظر امام را زير پا گذاشت و ايشان را به عنوان قائم‌مقام تعيين كرد. وقتي ايشان و مجلس خبرگان، آقاي منتظري را به عنوان قائم‌مقام تعيين كردند امام قهر نكرد، [نخواست] نظر منفي داشته باشد [و] نق بزند [كه] «من از اول گفته بودم» به افكار مردم، ‌به نظر مجلس خبرگان احترام گذاشت [و]‌ خيلي مسائل را به آقاي منتظري تفويض كرد؛ اين تفاوت يك مرد خدا با انسان‌هاي قدرت‌طلب است كه به نظر جمع، ‌به نظر اكثريت احترام مي‌گذارد. امام وقتي به ايران آمد نسبت به مهندس بازرگان نظر منفي داشت، علتش حالا بحث ديگري را مي‌طلبد من نمي‌خواهم بحث به جاهاي ديگر كشيده بشود، اما وقتي اكثريت يا همه اعضاي شوراي انقلاب با آقاي مهندس بازرگان موافق بودند امام به نظر آنها احترام گذاشت اين فرق امام با ديگران بود؛ مستبد نبود. آقاي هاشمي رفسنجاني منتظر بود كه امام به خاطر اينكه بني‌صدر با او در افتاده بيايد از قدرتش استفاده كند بني‌صدر را معلق كند و امام كه اين كار را نكرد پس بنابراين لابد نسبت به بني‌صدر ديد مثبت داشته و او حالا در خاطراتش افتخار مي‌كند كه «بعد معلوم ‌شد كه نظر من درست بود» و اينها ساده‌لوحي يا خودفريبي است كه متأسفانه دارند. حالا در مورد احمدي‌نژاد هم جناب آقاي هاشمي رفسنجاني همين نظر را داشت كه مقام معظم رهبري بيايد به بهانه اينكه در انتخابات تقلب شده رأي 24 ميليون مردم ايران را ناديده بگيرد و انتخابات را ابطال كند كه باز بار ديگر يك ترفند و توطئه ديگري [به كار بگيرند] كه شايد احمدي‌نژاد رأي نياورد و اينها غير از مسئله غرور، به خودمحوري و بي‌اعتنايي به انديشه مردم برمي‌گردد؛ اين خودش خيلي مهم است. شبي كه امام از دار دنيا رحلت كردند، من در جماران بودم. ساعت ده شب بود كه امام چشم از جهان فرو بست، آقای هاشمی آنجا به مرحوم احمد آقا به شدت اصرار داشتند: «شما خبر فوت امام را اعلام نکنید، بگوییم که مردم به مساجد بروند برای سلامتي امام دعا [كنند] و ختم امن يجيب [بگيرند] تا ما بتوانیم در مجلس خبرگان رهبر بعدی را تعیین کنیم [و خبر فوت امام] بعدا اعلام شود» [ايشان] نگران این بود که اگر قبل از اینکه مجلس خبرگان رهبر جديد را انتخاب کند خبر فوت امام منعکس شود، شیرازه‌مملکت از هم بپاشد این نشان‌دهنده عدم شناخت نسبت به مردم است یعنی [ايشان] هم نسبت به مردم خوشبین نیست، نسبت به مردم دید درستی ندارد، مردم را نشناخته و هم اصلا نسبت به مردم بی‌اعتناست از اول می‌خواهد به مردم دروغ بگويد، از اول می‌خواهد با مردم برخورد دوگانه داشته باشد این سیاست‌بازی از مسائلی است که متأسفانه آقای هاشمی را به چالش کشانده [ايشان] نه تنها با مردم حتی با خودی‌ها [هم] اين‌گونه برخورد می‌کردند، شاید در یادداشت‌هایم باشد اینها را اگر آدم جمع بکند... [ايشان] با دوستانش، با همکارانش، با اعضای کابینه‌اش روراست حرف نمی‌زد، من فقط یک موردش را عرض مي‌کنم؛ در سال 62-61 یک روز آقای هاشمی رفسنجانی من را دید و گفت: «شما دارید تاریخ می‌نویسید؟» [گفتم]: «بله.» [پرسيد]: «کجا رسیده‌اید؟» گفتم: «مشغول نوشتن جلد دوم هستم كه به دهه40 مربوط می‌شود» [گفت]: «دهه‌ 40؟ ای بابا! این‌جور باشد باید فکری بکنیم من فکر می‌کردم شما پابه‌پای مسائل روز دارید تاریخ می‌نویسید.» گفتم: «یا مرا دست انداخته‌اي یا نمی‌دانی تاریخ چیست. پابه‌پای مسائل روز [نوشتن] که تاریخ نمی‌شود، گزارش می‌شود! خب [براي نوشتن] تاریخ باید زمانی از [وقايع] بگذرد تا بشود...» [گفت]: «نه، نه، نخیر! این‌جور باید باشد...» من تعجب کردم [و كنجكاو شدم] كه قضیه چیست. مدتی گذشت، نمی‌دانم 2 ماه، 3 ماه بعد معلوم شد که ایشان می‌خواهد به نحوی آقای معادیخواه را به مرکز اسناد بیاورد، آقای معادیخواه بعد از آنکه از وزارت ارشاد کنار گذاشته شد بیکار مانده بود و [آقاي هاشمي] باید بالاخره دست او را یک جا بند می‌کرد. خب ايشان بيايد راست و درست و پوست‌کنده به من بگويد «شما خوب است با آقای معادیخواه همکاری کنید.» اول کلک مي‌زند [و مي‌گويد]: «آقا! فاجعه است! ما فکر کردیم شما پا‌به‌پای مسائل روز دارید تاریخ می‌نویسید، دهه 40 یعنی چه؟» بعد معلوم شد قضیه این است که [چون] ایشان می‌خواهد به نحوی ما را وادار کند که معادیخواه را به مرکز اسناد بیاوریم كه با ما همکار شود چنین شگردی را به‌کار می‌گیرد؛ حالا بحث آن مفصل است منظورم این است که این حالتی است که متأسفانه [در ايشان وجود دارد] حالا اسمش را دورویی یا هرچیز دیگر بگذاریم وقتی انسان این‌جوری شد، وقتی سیاست‌بازی پیدا کرد، وقتی غرور پیدا کرد، با مردم روراست نبود نتیجه‌اش این است که به اینجا کشیده می شود و دشمن هم طبيعي است که اینجا بیکار نمی‌نشیند همان‌طور كه آزمون [گفته بود] که «بروید روی افراد مطالعه کنید و نقاط ضعفشان را پیدا کنید» دشمن بیکار نبود؛ اینها را می‌دید، در جریان پشت پرده بود، نفوذ داشت، احساس کرد آقای هاشمی به حد انفجار رسیده، مسئله‌اش به گونه‌ای است که می‌شود رویش کار کرد، رویش کار کردند؛ «بله مردم ناراضی هستند جامعه چنین است، رهبری چنان است شما لب تر کنید همه به سوی شما می‌آیند» و ایشان هم با آن نامه سرگشاده به مقام معظم رهبری اعلان جنگ داد كه «یا تسلیم می‌شوی، با من همکاری می‌کنی، احمدی‌نژاد را کنار می‌زنی، مرا در قدرت سهیم می‌کنی یا اینکه باید بدانی که وقتی که سرچشمه دیگر سرریز شد با پيل هم نمی‌شود جلویش را گرفت» و امروز منتظر است که اوضاع به جایی برسد که مقام رهبری دست به دامن او شود [و] با سلام و صلوات او را بر دوش بگیرند بیاورند یا جای رهبری بنشانند بگویند شما دیگر رهبر باش یا اینکه بالاخره با او بند و بست کنند که با ما سهیم باش؛ جریان این است. می‌بینيد که دشمن از غرور، از سیاست‌بازی، از عدم همکاری آقای هاشمی با مردم كه توانست چنین وضعي را بسازد چه زیبا سوء‌استفاده کرد. آقای هاشمی رفسنجانی الان در كناري نشسته ببیند [با] این آتشی که روشن کرد و این جرقه‌ای که زد کار به کجا می‌کشد آیا به آن خواسته‌هایش می‌رسد [يا نه] ولی مثل اینکه کم‌کم دارد می‌فهمد که نظام، مقام معظم رهبري [و] اين ملت استوارتر، آگاه‌تر [و] قوی‌تر از این هستند که با این‌گونه ترفندها و توطئه‌ها به چالش کشیده شوند، حالا اگر ایشان ناامید شود ممکن است از آن اندیشه‌ای که داشته به‌تدریج برگردد و به نحوی بخواهد اوضاع را اصلاح کند و با مقام معظم رهبری همراه شود. ایشان تا الان در پشت پرده به این اميد نشسته بود که ببیند بعد از ا